صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

111

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) وقتى شنيد سوره‌اى دربارهء وى و شوهرش نازل گشته ، نزد پيامبر آمد . در آن حال پيامبر در مسجد الحرام ، كنار كعبه نشسته و ابو بكر صديق با او بود . زن ابو لهب ، سنگى در دست داشت . وقتى بالاى سرشان ايستاد ؛ خداوند بينايى را - در برابر پيامبر - از او گرفت و تنها ابو بكر را ديد . گفت : ابو بكر ! رفيقت كجاست ؟ به من خبر رسيده كه از من بدگويى كرده . سوگند به خدا اگر او را مىديدم با اين سنگ دهانش را مىكوبيدم . [ مىدانى كه ] من شاعرم و سپس گفت : « با آن كس كه ما را بد مىگويد دشمن هستيم و كارش را دوست نداريم و با دينش سر جنگ و ستيز داريم . » « 1 » اين را بگفت و بازگشت . ابو بكر گفت : اى پيامبر ! مگر تو او را نمىديدى تا تو را ببيند ؟ ! فرمود : او مرا نمىديد چون خداوند نيروى بينايى را از او گرفته بود . « 2 » ابو بكر بزار اين مطلب را چنين نقل مىكند : وقتى زن ابو لهب بالاى سر ابو بكر ايستاد ؛ گفت : « اى ابو بكر ! رفيقت ، به ما دشنام داده است » او در جواب گفت : « خير ، سوگند به پروردگار اين خانه ، او شعر نمىگويد و خود را به آن نمىآلايد . » آن زن گفت : « تو نيز او را تصديق مىكنى . » ( 2 ) ابو لهب ، عمو و همسايهء ديوار به ديوار پيامبر ، بدتر از ديگران ، او را در خانه آزار مىداد . ابن اسحاق مىگويد : كسانى كه پيامبر را در خانه‌اش اذيّت مىنمودند ، همسايه‌هايش ابو لهب ، حكم پسر ابو العاص پسر اميّه ، عقبه پسر ابو معيط ، عدى پسر حمراى ثقفى و پسر اصداى هذلى بودند . در ميان اينها تنها حكم پسر ابو العاص مسلمان شد . يكى از اين افراد هنگامى كه پيامبر نماز مىخواند ، شكمبهء ( سيرابى ) گوسفند را بر او مىانداخت و ديگرى سيرابى را در ظرف غذايش مىانداخت . پيامبر به ناچار هنگام نماز خواندن در پناه تخته سنگى قرار مىگرفت تا از ديد آنها در امان بماند . هرگاه او را آزار مىدادند و چيزهايى از اين قبيل برايش پرت مىكردند ؛ با چوبدستى آن را از خانه بيرون مىكشيد و جلوى در منزل مىايستاد و مىگفت : اى فرزندان عبد مناف ! همسايگى اين است ؟ ! سپس آن شكمبه را به دور مىانداخت . « 3 »

--> ( 1 ) - مذمما عصينا و أمره أبينا و دينه قلينا ( 2 ) - ابن هشام 1 / 336 - 335 . ( 3 ) - ابن هشام 1 / 416 .